#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_180
به یاد عادل لبخند بر لبانش نشست...شب گذشته در خانه ی امیر علی مانده بود و دقیقا دو ساعت و چهل و پنج دقیقه با عادل صحبت کرده بود... چشم ماهی دور که می گفت "باز این پسر تو رو پشت تلفن گیر آورد"... اما واقعا حرف زدن با عادل آرامش می کرد و حس خوب و دلچسبی به او می داد... عادل هنوز گاهی میان صحبت هایش به سرفه می افتاد که او را کمی نگران می کرد... عادل گفته بود آب منطقه به شدت آلوده است و آب انبار ها هیچ حصاری ندارند و به همین خاطر آب بوی بدی می دهد... و همیشه درون آن پر از حشرات مرده است... گفته بود که در سطح هوا آن قدر مواد گوگردی و شیمیایی پراکنده است که باعث بیماری های حساسیتی و قلبی عروقی می شود.... و همین ها ناز را نگران کرده بود و از او خواسته بود هر چه زودتر کار در آن جا را تمام کند و برگردد... و عادل خندیده و گفته بود:
- یعنی الان باید خوشحال باشم یه خانم مهربون و خوشگل نگران منه؟
-عادل؟
-جانم!
وگفته بود از تمام دلتنگی هایش... گفته بود که مجبور شده کنار سوگل که تنها مانده بماند و ترسیده از این که عادل ناراحت شود... اما عادل گفته بود:
- تو خودت اونقدر عاقل و بالغ هستی که بتونی درست و غلط رو تشخیص بدی...و بد و از خوب جدا کنی. نمی خوام با تعصبات بی خود اذیتت کنم... پس همیشه اون کاری که درسته رو انجام بده و بدون که من همیشه در کنارتم... ما قراره یه عمر در کنار هم زندگی کنیم پس اولین شرط برای زندگی اعتماد به همدیگه ست و در مورد زن و مرد هم هیچ فرقی نداره ... هر دو طرف باید به هم متقابلا ایمان داشته باشن و پایه های زندگیشونو با شک و دودلی نسازن.... من دوستت دارم و مطمئنم اگه تو هم همون اندازه منو بخوای مشکلی تو زندگیمون نخواهیم داشت...
سوگل که صدایش کرد، از افکارش بیرون آمد و جواب داد:
- جانم؟ چی می خوای خوشگلم؟
سوگل دستش را گرفت و گفت:
-برام قصه می گی؟
- آره خوشگلم...
و شروع به گفتن یکی از قصه های زیبایی که در بهزیستی برای بچه ها تعریف می کرد نمود.... قصه را آن قدر با آب و تاب برای سوگل تعریف می کرد که دخترک از خنده ریسه می رفت. با شنیدن صدای چرخ های اتومبیلی که روی ماسه های باغ کشیده می شد ... تپش های قلبش بالا رفت... اصلا از آن روز به بعد نسبت به این قضیه شرطی شده بود و با شنیدن صدای اتومبیل حالش دگرگون می شد... کبری از آشپزخانه بیرون آمد و بی توجه به او به سمت حیاط دوید... کنجکاو از جا بلند شد و پشت پنجره رفت... اتومبیل مدل بالای آلبالویی رنگ زنانه ای جلوی عمارت ایستاده بود. حسن خود را به سرعت به اتومبیل رساند و در سمت راننده را باز کرد... زنی با اندامی متناسب و خوش فرم از اتومبیل پیاده شد... موهای شرابی خوش رنگش زیر آن شال سرخابی پوست سفیدش را تحت الشعاع قرار داده بود. عینک آفتابی پهنش را از روی چشمانش به سمت بالا کشید و با ژستی خاص روی سرش گذاشت... حالا با آن چشمان آبی رنگ بی شک می توانست بگوید که او سایه مادر سوگل است... بینی کوچک و رو به بالا و لبانی خوش فرم چهره ای فوق العاده زیبا از او ساخته بود.
romangram.com | @romangram_com