#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_179
- احمد ببرش...
طناز را با رنگ و رویی پریده سوار اتومبیل کرد... آن موقع سه ماهه بود... تمام راه را طناز گریه کرد... وقتی رسیدند پیاده نمی شد... گریه کرده و تند تند التماسش را کرده بود... اصلا به دست و پایش افتاده بود....احمد نمی دانست چه کار کند؟ میان آقا و این دختر گیر افتاده بود. طناز التماس کنان گفته بود:
- به خدا به هیچ کس نمی گم بچه مال کیه... تو رو خدا بذار نگهش دارم... می رم روستای خودمون... پیش بی بی... تو رو خدا احمد آقا...
کاش آن روز به حرف های او گوش نمی کرد... کاش همان روز بچه را سقط می کرد... اما دلسوزیش باعث اتفاق های نحس شش ماه بعد شده بود...
با صدای مریم سیگارش را که به فیلتر رسیده بود زمین انداخت و با نوک دمپایی هایش آن را خاموش کرد...
- احمد جان؟
احمد به عقب برگشت و با دیدن مریم که خود را میان اشارپ بافتی پیچیده بود گفت:
-چرا نخوابیدی؟
مریم جلو آمد و کنارش نشست و گفت:
- چی شده باز؟ چرا دوباره اومدی نشستی این جا؟
-هیچی نیست خوبم... پاشو بریم تو...
با شانه هایی افتاده از جا بلند شد و وارد خانه شد.
***********
romangram.com | @romangram_com