#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_178


دست رو هر نقطه که می ذاشت درد تو تنم منتشر می شد... همه جام رو مرهم گذاشت... پیراهنی تازه به تنم کرد و از جا بلند شد... دلم پر از درد بود.. فقط یه چیزی رو می دونستم که این مردی که فکر می کردم عاشقش شدم دیوانه ای بیش نیست... وقتی با هر ضربه می گفت" تو آهویی" این رو فهمیدم... اما من دیگه هیچ حسی بهش نداشتم... عشقم تو همون نطفه مرده بود!!!

*****************

احمد لب پله نشست و سیگارش را روشن کرد... نگاهش به عمارت رو به رو بود. نگاهی پر از درد و رنج... بیست و یک سال بود که رنج می کشید...

بیست و یک سال بود که درد گناه وجودش را پر کرده بود... البته چند سالی بود که همه چیز را تقریبا به فراموشی سپرده بود، اما خب همیشه روحش آشفته و پریشان بود. دود سیگار را بیرون داد و نگاهش روی عمارت عظیمی ها مات شد...

او شیطان مسلم بود و احمد روحش را به آن شیطان فروخته بود... مردی که تمام عمرش را به عیاشی گذرانده بود و دختران زیادی را به ورطه ی نابودی برده بود و ککش هم نگزیده بود...البته همه ی آن ها خود در کنار او بودن را می خواستند و پا به دنیای کثیف او می گذاشتند... اما طناز؟

وقتی طناز را در آن جاده رها کرد فقط به یک چیز فکر می کرد که گند کاری های این مردک را پاک کند... که اگر پای او گیر می افتاد اولین نفر خودش در دردسر می افتاد...عظیمی بیچاره اش می کرد... همه چیز را از دست می داد...شغل و خانه همه را با هم از دست می داد و با زن و بچه آواره می شد... مگر دادهای آن روز صدر عظیمی را می توانست فراموش کند...

-ببین احمد این دختره پاپتی رو می بری و اون بچه ای رو که ادعاش رو می کنه سر به نیست می کنی... فکر کرده می تونه زنیکه ی هر*جا*یی با یه بچه منو پابند خودش کنه... اینم پول... ببرش جای همیشگی...

و دسته ی اسکناس را به سمتش پرت کرده بود...متنفر بود از این جماعت که فکر می کردند هر گناهی را می توانند با پول پاک کنند... بیچاره طناز...

صدای طناز در گوشش پیچید:

- آقا تو رو خدا ،کنیزی تو می کنم... آقا با من این کار رو نکن... شما بودی که به من دست درازی کردی... اون روز...

-خفه شو زنیکه ی هر*ز*ه... اون روز فقط یه هوس بود... برای من هیچی نمی تونه دائمی باشه... حالا هم پاشو زودتر برو از دست این بچه خلاص شو وگرنه من هیچ مسئولیتی بابتش ندارم... خود دانی...

و با تحکم داد زده بود:


romangram.com | @romangram_com