#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_177

- خدایا شکرت.

محبوبه بود... تند تند صلوات می فرستاد و دست به سر و صورتم می کشید. خواستم تکون بخورم که درد وحشتناکی توی بدنم پیچید و با صدایی خفه گفتم:

-آخ.

محبوبه دستم رو گرفت و گفت:

- الهی بگردم... چه کرده این دیوانه با تو... انگاری زنجیر پاره کرده بود ... صبح از اتاق اومد بیرون... وقتی دیدمت گفتم مردی...

دستم رو بلند کردم از لا به لای پلک های ورم کردم سیاهی دستم، رعشه ای رو به تنم انداخت... با گریه گفتم:

- تو رو خدا منو از این جا نجات بده...

هینی کشید و گفت:

-می خوای منم مثل تو بکشه... به خدا من دوتا بچه دارم... فکر می کنی تا به حال نمی خواستم نجاتت بدم... می خواستم... به خدا می خواستم اما اگه آقا می فهمید دودمانم رو به باد می داد...

دستم رو گرفت و توی جام نشوندم و گفت:

- بذار یه کم مرهم برات بزنم...

لباسم تکه تکه شده بود... پیراهنم رو که از تنم بیرون کشید، هینی کشید و گفت:

-وای آقا... وای تو چه کردی با این بخت برگشته... بمیرم مادر...

romangram.com | @romangram_com