#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_105
- ببخشید خوابم برده بود.
مازیار گامی دیگر به جلو گذاشت و دست دور کمر او حلقه کرد و او را محکم به سمت خود کشید. از ترس در خودش جمع شد... تن بی رمقش هم چون بید می لرزید و یارای جیغ زدن هم نداشت. مازیار صورتش را جلوتر کشید و نفسش را در صورت او پخش کرد. گرمای تنش چندش آور بود ... احساس تهوع سراسر وجودش را در برگرفت ... صدای مازیار در گوشش پیچید:
-کاش می تونستم باشم و هر روز صبح نون تازه بگیرم...
هراسان سرش را بلند کرد و نگاهش را به چهره ی او دوخت. چشمان عادل خمار به او نگاه می کرد. پس مازیار کجا رفته بود؟
-خانم صمدی؟ خانم صمدی؟
سراسیمه سرش را از روی میز بلند کرد و به مرد رو به رویش خیره شد. او این جا چه می کرد؟
***
روی صندلی اتوبوس که نشست ، نفسی از روی آسودگی کشید. با یادآوری چهره ی بزرگ مهر با چشمانی گرد شده لبخندی بر لب هایش نشاند. اصلا فکر نمی کرد برگشتن او و حضورش آن قدر آرامش بخش جانش باشد. کابوسی که دیده بود نشان از افکار آشفته اش داشت. مگر کم بود شنیدن آن حرف ها؟!
همه چیز را برای بزرگ مهر تعریف کرده بود، از آمدن زن ناشناس و حدس این که همسر او بود تا توطئه مازیار و مظفری... چهره ی بزرگ مهر هر لحظه بیشتر درهم فرو می رفت. همان طور در بین سخنان او بلند شده بود و پشت به او رو به پنجره ایستاده بود. انگشتانش که پشتش درهم گره خورد با خود فکر کرد عجیب این مرد ژست رییس مابانه ای دارد. بزرگ مهر گفته بود:
- فکرشو می کردم پشت همه ی این قضایا سایه باشه... اما ارتباطش با مازیار و انقدر صمیمیتش...
مکثی کرده بود و لب پایینش را متفکرانه به دندان گرفته و ادامه داده بود:
- می تونم یه چیزی ازت بخوام؟
سرش را با نگرانی بالا و پایین کرد.
romangram.com | @romangram_com