#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_104


مظفری زبانش را روی لبهایش کشید و گفت:

-اون جور که خواستی حالت رو ببر... سگ خور. اما باید کاری کنی که دیگه نتونه تو شرکت سرش رو بالا بیاره. می خوام مثل یه ه*ر* ز*ه رو*سپی از شرکت بندازنش بیرون. در ضمن موقعیت قبلیم رو دوباره بهم برگردون. وگرنه...

برقی شیطانی در چشمان مازیار درخشید و بلند خندید و گفت:

- حقا که دست پرورده ی خودمی... باشه حله... پس دیگه کاری به کارش نداشته باش...

با تمام وجود بدنش می لرزید. تک تک کلماتی که از دهان آن دو شنید، دانه های عرق سرد را بر تنش نشانده بود. خدا را شکر کرد که نقاب از چهره ی پلید آن دو برداشته شد. در دل از بزرگ مهر ممنون بود که ناخواسته به او این فرصت را داده بود که بتواند به درون کثیف و فریب کار آن ها پی ببرد. شاید اگر بزرگ مهر او را مأمور این کار نمی کرد با سادگی که در خود سراغ داشت به راحتی در دام آن ها می افتاد. از خودش شرم داشت که چه قدر به راحتی تظاهر به محبت مازیار را باور کرده بود و چه بسا که زمان بیشتری می گذشت عاشق او هم می شد. دست بر پیشانیش کشید و آهسته از همان راهی که آمده بود برگشت... باید تا برگشتن بزرگ مهر صبر می کرد... باید همه چیز را به او می گفت و او را در جریان کارهای آن دو شیاد می گذاشت.

*********





سردرد امانش را بریده بود. بی اراده از حرف هایی که صبح شنیده بود غمی عظیم وجودش را در برگرفته بود و احساس می کرد روی هوا معلق است. با شنیدن هر صدایی از جا می پرید و احساس خطر می کرد. شاید باید هر چه زودتر از آن شرکت می رفت ، اما قولی که به بزرگ مهر داده بود او را مردد می ساخت. حداقل تا آمدن او باید صبر می کرد. سرش را که از زور درد به ذق ذق افتاده بود میان دستانش گرفت و روی میز گذاشت.

صدای پاهایی که به سمت میز نزدیک می شد باعث شد چشمانش را باز کند. چشمان سرخ و ملتهب از دردش را به زحمت باز نگه داشته بود. سرش در حال منفجر شدن بود. درد روی صورتش منتشر شده بود. با چهره ای که نشان از درد داشت به مرد روبه رویش نگاه کرد. با دیدن مازیار از ترس از جا پرید و بی اراده گامی به عقب گذاشت که باعث شد صندلی اش با صدایی گوشخراش به عقب کشیده شود. مازیار میز را دور زد و با لبخند منزجر کننده ای پرسید:

- دختر چت شد، مگه جن دیدی؟

ناز با زبانی که رو به لال شدن می رفت جواب داد:


romangram.com | @romangram_com