#کنیزک_زشت_من_پارت_147
من و تو امشب میتونیم یه رابطه رو شروع کنیم و تا اونجایی که احساس میکنی میتونی منو همراهی میکنی ادامه میدیم و به محض اینکه فک میکنی دیگه نمیتونی و خجالت میکشی تمومش میکنیم موافقی ؟
نگاهش کردم مث بچه ها که منتظر تایید مامانشون هستن بهم نگاه میکرد لبخندی بهش زدم و گفتم : باشه
همینو که گفتم لبخندی زد و روی بدنم خم شد و سریع بوسه ای روی لبم گذاشت چند بار بوسید و مزه مزه کرد که این بار خودم دلم خواست سرمو بلند کردم و لبشو بوسیدم چشمامون بسته بود و فقط لذت بوسه بود بند لباسمو کنار زد بدنمو بوسه بارون میکرد حس خودم هم بیدار شده بود و منم میخواستم چند بار تلاش کرد که لباسو در بیاره ولی نمیتونست در نتیجه از بالا تا پایینو پاره کرد فقط صدای پاره شدن لباسو شنیدم خجالت کشیدم دستمو روی بدنم گذاشتم ولی رسا دستمو کنار زد به طرفم اومد با اینکه مث بید میلرزیدم و اب دهنم خشک شده بود ولی چشمامو بستم و خودمو بهش سپردم و اون بدون اینکه فرصتی برای اعتراض بده بهم نزدیک شد و کنار گوشم اروم با صدای بمی گفت : تو هدیه ی خدا به منی .... من دوستت دارم عزیزم ... پس از من خجالت نکش ... من و تو یه نفریم .... مطمئن باش اذیتت نمیکنم عزیزم .... اجازه بده
و اون شب بود که از دنیای دخترانگی ام فاصله گرفتم و تصمیم گرفتم تا اخر عمر یار و همراه رسا باشم .........
**************
صبح با خستگی زیادی چشمامو باز کردم رسا کنارم نبود یهو اتفاقات دیشب توی مغزم سرازیر شد از خجالت گر کرفتم .... روی تخت تمیز و مرتب بود و یه پتو هم روم بود پتو رو کنار زدم با دیدن خودم بیشتر خجالت کشیدم ملافه رو دور خودم پیچیدم و میخواستم بلند بشم ولی یهو زیر دلم تیر کشید و از دردش خم شدم در همین حین هم رسا وارد اتاق شد و با دیدن حالم سریع به سمتم اومد و در حالی که شونه هامو تکون میداد گفت : چت شد مهرناز ؟ عزیزم حالت خوب نیس ؟
ترجیح میدادم نگاش نکنم خجالت میکشیدم واسه همین سرمو زیر انداخته بودم که با نگرانی توی صداش گفت : اخه چی شد ؟ ...... نگام کن مهرناز ..... تو رو خدا بگو حالت خوبه
سرمو تکون دادم یعنی حالم خوبه که دستشو زیر چونه ام برد و میخواست نگاش کنم که بی اختیار دستشو پس زدم و سریع بدون اینکه نگاش کنم گفتم : میخوام برم دوش بگیرم
و وارد حموم شدم و درو هم قفل کردم که پشت سر من میخواست داخل بشه که دید در قفله و با عصبانیت گفت : یعنی چی ؟ چرا درو قفل میکنی ؟ .... مهرناز بیا بیرون ببینم چته
چیزیم نیس .... برو
چند دقیقه ای سکوت بود توی وان نشستم که از پشت در گفت : ببین عزیزم .... من نمیدونم دیشب کار درستی کردم یا اشتباه کردم ولی اینو میدونم که من عاشقتم ..... بخدا غیر از این نبوده و نیس .... من نمیدونم تو چرا ناراحت شدی .... اخه بزور که نبود .... یعنی بود ولی من احساس کردم تو هم چندان مخالفتی نداری .... مهرناز غلط کردم ... بخدا نمیخواستم اینجوری بشه ..... بیا بیرون تو رو خدا
دلم به حالش سوخت فک میکرد من ناراحت شدم در صورتی که اصلا اینطور نبود و من بهترین شب زندگیمو گذروونده بودم سریع حوله رو پوشیدم و بیرون اومدم رسا در حالی که سرشو با دستاش فشار میداد و سرش پایین بود روی تخت نشسته بود که با دیدن من از جا بلند شد و به طرفم اومد و گفت : مهرناز .... منو ببخش ... اصلا تا زمانی که تو نخوای دیگه کاری نمیکنم
لبخندی بهش زدم و گفتم : پس دیگه نمیخوام هیچوقت اینکارو بکنی
جا خورد و اته پته گفت : یعنی .... یعنی اینقدر بد بودم ؟
خودت چی فکر میکنی ؟
من فک میکردم تو هم لذت بردی
romangram.com | @romangram_com