#کنیزک_زشت_من_پارت_148
اگه دیگه نخوام تو چیکار میکنی
خب .... خب دیگه اینکارو نمیکنم
منم طلاق میدی ؟
چشماش گرد شد و گفت : طلاق ؟ عمرا .... مگه اینکه من بمیرم
لبخندی بهش زدم و گفتم : خب زنی که نتونی باهاش کاری بکنی به چه دردت میخوره ؟
سرشو بلند کرد و اونم لبخندی زد و در حالی صورتشو جلو میکشید گفت : چرا نتونم کاری باهاش بکنم ؟ من راهشو بلدم ...... الان هم اینی که روبروی من وایساده خودش مشتاق تر از منه
مشتی به سینه اش زدم که بی توجه از روی زمین بلندم کرد و روی تخت انداختم و خودش هم به طرفم اومد حوله امو باز کرد و روی بدنم خم شد و لبشو روی لبم فشرد چند دقیقه ای ادامه داشت با دستپاچگی پیراهنشو از تنش بیرون کشید و دوباره خم شد که یهو صدای جیغ و شکستن چند تا چیزو شنیدیم سرمونو به طرف منبع صدا چرخوندیم شراره با چشمای گرد شده نگامون میکرد که یهو با هول و دستپاچگی گفت : ببخشید .... اقا خودتون گفتین سینی صبحونه رو بیارم اینجا ..... اقا ..
و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق فرار کرد که رسا خنده ای کرد و گفت : ولش کن بدبخت تا حالا ندیده ... به کار و زندگیمون برسیم
منم لبخندی زدم و همراهیش کردم .......
***************
اون شب به همراه بقیه به خواستگاری مرجان رفتیم و همون شب بله رو از مرجان گرفتم و قرار شد بعد از 2 ماه عروسی کنن ..... هادی هم میخواست با گلی ازدواج کنه برای هر دوشون خوشحال شدم چون گلی عاشق هادی بود ....... زندگی چرخش های زیادی داره و هیچ کس نمیتونه بگه فردا چه اتفاقی ممکنه بیفته .... پس منتظر اینده ای هر چه بهتر میمونیم .... امیدوارم که چرخ روزگار به نفع ما بچرخه
پایان
romangram.com | @romangram_com