#کنیزک_زشت_من_پارت_139


بیشتر خجالت کشیدم که مادر با خنده گفت : اخی .... دختر من چقدر خجالتیه .... رسا تا اخر همین هفته عروسی رو برگزار کن

باشه خاله حتما ....

***************

خب خانم خانما من عصر میام دنبالت عزیزم

میخواستم از ماشین پیاده بشم که دستمو کشید برگشتم و نگاش کردم که گفت : چته مهرناز ؟ چرا رنگت پریده

نمیدونستم چطور بگم به نظر خودم احمقاه بود ولی از اضطراب داشتم میمردم گفتم : هیچی

هیچی نه .... یه چیزی هست ..... چیزی شده مهرناز ؟ حالت خوب نیس ؟

دارم میمیرم

اخماش در هم رفت و گفت : چت شده .... تو که منو نصف عمر کردی .... خب یه کلمه بگو کجات درد میکنه ؟ بریم بیمارستان .... عروسی رو عقب میندازیم

نه ... من .... من فقط میترسم

میترسی ؟ از چی ؟

نمیدونم .... کاش عروسی نمیکردیم

یعنی چی مهرناز ؟

بغضم شکست و گفتم : نمیدونم چه مرگم شده همش میترسم اضطرابم داره دقیقه به دقیقه بیشتر میشه قلبم داره می ایسته

نگاه متفکری بهم انداخت و گفت : عزیزم نترس .... مطمئن باش قرار نیس اتفاق بدی بیفته .... هر چیزی هم بشه مهم نیس من در همه حال کنارت هستم عزیزم

لبخندی بهش زدم و از ماشین پیاده شدم ارایشگر منتظرم بود و سریع کارشو شروع کرد نزدیکای ظهر مامان و نازگل هم اومدن تا عصر بی نهایت خسته شده بودم ولی وقتی خودمو تو اینه نگاه کردم خیلی تغییر کرده بودم هیچوقت خودمو این شکلی ندیده بودم مادر رو سرم نقل میپاشید و بقیه کل میزدن یهو نازگل اومد و گفت : رسا اومد

romangram.com | @romangram_com