#کنیزک_زشت_من_پارت_138
رسا : من ..... من مهرنازو دوست دارم ..... بخدا راه دیگه ای نداشتم
خیلی خب .... چون دخترم دوستت داره میتونم ببخشمت ولی باید زودتر عروسی رو راه بندازین
رسا با خوشحالی به طرف بابا رفت و دستشو بوسید که بابا نذاشت و گفت : این چه کاریه ؟ چی کار داری میکنی
من .... من نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم
مادر خنده ای کرد و گفت : خب حالا بگو ببینم مهر دخترم چقدره ؟
هر چی شما بگین .... جونمو بدم کافیه ؟
جونتو که فعلا لازمش داری
هر چی دارمو به اسم مهرناز میکنم
شوخی میکنم پسر تو چرا داری جدی میگیری ..... مهرناز اینقدری داره که به تو احتیاجی نداشته باشه
ولی من جدی گفتم حاضرم همه ی دار و ندارمو به نامش کنم
مهران : لازم نکرده اونوقت مهرناز هم جو گیر میشه از خونه پرتت میکنه بیرون اونوقت میشی کارتون خواب
چشم غره ای به مهران رفتم که گفت : اوه اوه از حالا چه طرفداری از شوهرش هم میکنه .... غلط کردم ولی به نظر من به تعداد سال تولدش سکه بذار
باشه پس 1370 تا سکه بهار ازادی و ویلای شمال که تونستم اونجا بله رو ازش بگیرم
خب کی عروسی میگیرین ؟
همه با تعجب نگام کردن که از خجالت سرمو زیر انداختم و گفتم : خب .... خب یه سوال پرسیدم دیگه
مادر بغلم کرد و گفت : راست میگه دیگه چرا بچه امو اینجوری نگاه میکنین ؟ خب میخواد عروس بشه
romangram.com | @romangram_com