#کنیزک_زشت_من_پارت_136
رسا راست میگه بابا
بابا من ..... من ... نمیدونم چی بگم .... بخدا تقصیر من نیس من از پیمان هم معذرت میخوام ولی من با لجبازی قبول کردم .... میترسم نتونم دوسش داشته باشم
باشه بابا جان ما به تصمیمت احترام میذاریم .... ولی برگردین خوب نیس خودتون دو تا رفتین .... راستی کجایین الان ؟
ما شمالیم
چی ؟ شمال ؟ کی وقت کردین برین اونججا
من بیهوش بودم وقتی بیدار شدم اینجا بودیم
خیلی خب .... رسا هر چه زودتر برگردین دوست ندارم اونجا تنها باشین با هم
باشه اقای امیری همین الان راه میفتیم
خیلی خب .... ولی تند نیا
باشه فعلا خداحافظ
خداحافظ
بعد از اون سریع به سمت تهران حرکت کردیم توی راه همش به این فکر میکردم که به پیمان چی بگم تو فکر فرو رفته بودم که رسا سکوتو شکست و گفت : تو چه فکری هستی ؟
هیچی
هیچی که نشد حرف .... چیزی شده ؟
نمیدونم به پیمان باید چی بگم
تو نمیخواد چیزی بگی تا الان مهران همه چیزو بهش گفته .... تو به فکر شب عروسیمون باش
romangram.com | @romangram_com