#کنیزک_زشت_من_پارت_135
همون لحظه گوشی رو برداشت و مشغول شماره گیری شد چند لحظه بعد صدای بابا توی گوشی پیچید : الو رسا ؟
سلام اقای امیری
سلام .... ازت انتظار نداشتم رسا .... با دختر من چیکار داری ؟ چرا دزدیدیش ؟
چون ..... چون دوسش دارم
اینجوری ؟ با این ابرو ریزی
ببخشید معذرت میخوام ..... ولی این تنها راه ممکن بود
خیلی خب ... دخترمو برگردون
باشه ولی میخواستم .... میخواستم مهرنازو ازتون خواتگاری کنم
یعنی چی ؟ دختر من نامزد داره ..... نامزد پسرعموشه
میدونم اقای امیری ولی ما همدیگرو دوست داریم ..... بخدا قول میدم خوشبختش کنم ... من دوسش دارم ..... اونم منو دوست داره
چند لحظه سکوت بود تا اینکه پدر گفت : گوشی رو بده به مهرناز
صداتونو میشنوه
الو مهرناز جان بابا
سلام بابا
سلام عزیزم حالت خوبه ؟
اره بابا جون ....
romangram.com | @romangram_com