#کنیزک_زشت_من_پارت_128


اره دیگه

منو دوست داری

خب معلومه دوست دارم

به عنوان همسر اینده ات یا به عنوان پسر عموت ؟

خب .... خب بذار یه مدت بگذره بعد جوابتو میدم نگام کرد ولی چیزی نمیگفت دیگه به پاساژ رسیده بودیم که وارد پارکینگ شد میخواستم از ماشین پیاده بشم که دستمو گرفت برگشتم و نگاش کردم به چشمام خیره شده بود و حرفی نمیزد که گفتم : چیزی شده پیمان ؟

در حالی که صورتشو جلو میاورد گفت : من .... من دوست دارم

اب دهنمو قورت دادم نگاهمو دزدیدم من داشتم خودمو گول میزدم من اونو فقط به چشم یه دوست میدیدم نه به عنوان همسر گرمی نفس هاشو روی گونه ام حس میکردم سرمو بلند کردم نگاهش به لبم بود صورتش نزدیک تر میشد ولی من نمیخواستم حداقل اون روز و در اون ساعت و اون لحظه نمیخواستم دستمو روی سینه اش گذاشتم که جلوتر نیاد و سریع دستگیره ی درو باز کردم و در حالی که سرمو زیر انداخته بودم گفتم : من بیرون منتظرم

سریع از ماشین پیاده شدم و چند لحظه بعد پیمان هم اومد کنار هم در سکوت قدم میزدیم به طرف اسانسور رفتیم و میخواستیم سوار بشیم که یهو یادم اومد کیفمو برنداشتم گفتم : پیمان جان تو برو بالا منم میام کیفمو یادم رفته بیارم

بابا هر چی میخوای خودم واست میگیرم کیف میخوای چیکار ؟

نه دیگه برم بیارم بهتره تو برو بالا من میام

باشه پس این سوییچو بگیر و زود بیاها من منتظرم

باشه

به طرف ماشین رفتم و درشو باز کردم و کیفمو برداشتم و به محض اینکه درو بستم یهو دست یه نفر دور گردنم حلقه شد و دستمالی روی دهنم گذاشت اصلا نفهمیدم چطور اتفاق افتاد هر چقدر تقلا کردم فایده ای نداشت روی دستش ناخنامو میکشیدم ولی فایده ای نداشت نمیدونم اون دستمال چی بود که بی حال شدم و دیگه هیچی نفهمیدم .........

**************

سرم درد میکرد انگار با مته داشتن سرمو سوراخ میکردن مزه ی دهنم به تلخی میزد نمیتونستم چشمامو باز کنم یه جای نرم خوابیده بودم یه غلت زدم و به سختی چشمامو باز کردم توی یه اتاق کاملا نااشنا بودم و روی یه تخت بزرگ با رو تختی های زرشکی در جالی که دورشو پرده ی حریر کشیده بودن خوابیده بودم به سرعت از جام بلند شدم ا تخت پایین پریدم و پرده هاشو کنار زدم با یه اتاق خیلی بزرگ روبرو شدم نگاهی به اطراف انداختم همه جار پر از تجمل دکور شده بود همه ی وسایل سلطنتی و شیک بودن به طرف در اتاق رفتم دستگیره رو چرخوندم ولی باز نشد یه در دیگه هم بود که به سرویسای اتاق باز میشد یه پنجره ی بزرگ هم بود که با پرده های زرشکی پوشیده شده بود پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم و یهو شوکه شدم ....... اصلا باورم نمیشد معلوم نبود من کجام پنجره ی روبروم به دریا باز میشد و از یه طرف هم میتونستم جنگلو ببینم ترسیده بودم فکر میکردم منو دزدیدن خب واقعا منو دزدیده بودن ولی نمیدونستم کار کی میتونه باشه ..... تو همین فکرا بودم که دستگیره ی در چرخید و اندام رسا توی چارچوب در ظاهر شد با دیدنم پوزخندی زد و گفت : سرکار علیه بیدار شدن ؟

با عصبانیت به طرفش رفتم و گفتم : واسه چی منو دزدیدی ؟ مگه من چیکارت کردم ؟ چی از جون من میخوای ؟

romangram.com | @romangram_com