#کنیزک_زشت_من_پارت_127
مهرناز جان مامان پاشو عزیزم پیمان اومده دنبالت
یه هفته از اون مهمونی میگذره و من و پیمان هر روز با هم بیرون میریم احساس میکنم پیمان پسر خیلی خوبیه همیشه منو میخندونه و در مورد اینده زیاد حرف میزنه و داره کاری میکنه که کم کم بتونم دوسش داشته باشم با این که هنوز رسا توی فکر و ذهنم هست ولی همه ذهنمو به خودش مشغول نکرده سریع بیدار شدم و لباسامو پوشیدم و یه ارایش ملایم هم کردم و از اتاق خارج شدم پیمان توی سالن منتظرم ایستاده بود که با دیدن من گفت : بابا خوشگل خانم شما خودت بیستی نیاز به تیپ زدن زدن نداری که قربونت
لبخندی بهش زدم و گفتم : سلام خب قراره کجا بریم ؟
سلام به روی ماهت ... به چشمون سیاهت .... قراره بریم واسه عزیز من حلقه بخریم
واقعا ؟ زود نیس ؟
نه عزیزم چه زودی ؟ تا یه ماه دیگه جشن عروسی رو میگیریم و تموم
با تعجب نگاش کردم و گفتم : یه ماه ؟ فک نمیکنی زود باشه ؟
نه عزیزم من که تحمل ندارم تا یه ماه دیگه خوبه دیگه
نمیدونم
از مادر خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم وبه سمت پاساژ حرکت کردیم تو راه سکوت کرده بود که سکوتو شکست و گفت : خب چه خبرا خانم خانما
هیچی سلامتی
رسا ...... نیومده خونتون ؟ ی
نه ...... چطور مگه ؟
هیچی همینجوری پرسیدم .... خب حالا در مورد من چطور فکر میکنی ؟
خــــــــــب به نظر من تو پسر خیییییییییییلی ........خوبی هستی
خنده ای کرد و گفت : فقط همین ؟ پسر خوبیم ؟
romangram.com | @romangram_com