#کنیزک_زشت_من_پارت_124


اره اصلا خبریه .... من مرجانو دوست دارم

همه لبخند موذیانه ای تحویلش دادن که ناصر گفت : پس تو هم پر پر شدی رفت ؟

نازگل یه مشت به بازوش زد که ناصر گفت : اخ اخ من غلط کردم حالا دیگه خوشبخت ترین مرد دنیاست خوبه ؟

پیمان : حالا که تو گفتی خب منم میگم .... منم قصد دارم به این دختر عمو یه لطفی بکنم و بگیرمش که یه وقت ترشیده نشه

چه پررویی تو برو به خودت لطف کن من از این لطفا نمیخوام

سروش : پیمان خان حالا دیگه خیلیا تو فامیل هستن که مهرنازو از ته دلشون میخوان تو لازم نیس از این لطفها بکنی اتفاقا رقیبای قدری هم داری

اصلا از این بحثاشون خوشم نمیومد معذرتخواهی کردم و از جمعشون دور شدم ترجیح دادم برم توی حیاط روی زمین روی چمنا نشستم خیس بودن ولی توجهی نکردم دلم یه کم ارامش میخواست خالی بودم نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم دلم تهی شده بود فقط دستای یه نفرو میخواستم مطمئن بودم که رسا رو میخوام ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست بگم دلم نمیخواست هیچکس اینو بدونه حتی خود رسا نگاهم به اسمون و ستاره ها بود چون پشت درختها بودم به در سالن دید نداشت همینطور که خیره به اسمون بودم صداشو کنار گوشم شنیدم : اسمون امشب صاف و پر ستاره است

با وحشت از جا بلند شدم رسا بود که کنارم روی چمنها دراز کشیده بود دستمو کشید و کنار خودش خوابوند و سرمو روی بازوش گذاشت و گفت : مگه تو صاحب مجلس نیستی ؟ چرا اومدی رو چمنا خوابیدی ؟

چشمام یه سانتی صورتش بودم تنم گر گرفته بود اب دهنمو قورت دادم نمیتونستم چیزی بگم که با خنده گفت : چیه ؟ موش زبونتو خورده /؟

بعد از چند لحظه سکوت با صدای ارومی گفت : یا نکنه من خوردم و نمیدونم ؟

اخمی بهش کردم و میخواستم بلند شم که اجازه نداد و با پاهاش پاهامو قفل کرد و یهو با یه اخم وحشتناک گفت : یه بار دیگه .... فقط یه بار دیگه با پیمان ببینمت .... کشتمت .... اینو اویزه ی گوشت کن

واقعا از عصبانیتش ترسیده بودم نمیتونستم چیزی بگم فقط نگاهش میکردم که گفت : تا 4 ماه دیگه زنمی .... حق نداری حتی به کسی فکر کنی ..... حتی حق نداری اینجوری ارایش کنی فهمیدی ؟

اب دهنمو قورت دادم که یهو خم شد روی صورتم و در یه لحظه لبشو روی لبم فشرد ته دلم خالی شد میخواستم تقلا کنم ولی نکردم خودم میخواستم دلم میخواست همراهیش کنم ولی نمیدونم چرا اینکارو نکردم چشم تو چشم نگام میکرد که چشماشو بست و دستشو محکم تر دورم حلقه کرد لبشو روی لبم حرکت میداد از هیجان زیاد میلرزیدم ولی اون خیال نداشت تمومش کنه دستمو مشت کردم و با مشت به سینه اش زدم اخمی کرد و این بار دستامو گرفت و بالای سرم قفل کرد و با خشونت میبوسید لبم میسوخت از طرفی شرم از این کارش باعث شده بود گرمم بشه چشمامو بستم که نبینمش هر دومون از خود بیخود شده بودیم تنها صدای اونجا فقط صدای نفس های ما بود رسا چرخید و کاملا روی بدنم قرار گرفت تمام بدنم از هیجان میلرزید چشمامو بسته بودم که یهو جدا شد چشمامو باز کردم نگاهمون با هم تلاقی کرد نگاهش هنوز هم خمار بود و روی لبم مونده بود با صدای خش داری اروم گفت : من .... من نمیتونم تحمل کنم ..... همه ی وجودت مال منه .... نمیذارم اینجا بمونی

از لحنش میترسیدم یه جوری شده بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش هنوز روم افتاده بود که یه مشت بهش زدم و گفتم : از روی من برو کنار خفه شدم

هنوز نگام میکرد که یه اخمی بهش کردم تا بالاخره اون هیکل گنده اشو تکون داد و تونستم بلند بشم سریع از روی زمین بلند شدم و میخواستم برم که از پشت دستمو کشید و کنار گوشم گفت : اگه فقط یه بار دیگه ببینم با کسی میپری بال و پرتو از ته قیچی میکنم

با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم : تو چیکاره باشی ؟

romangram.com | @romangram_com