#کنیزک_زشت_من_پارت_125
یهو صورتشو جلو اورد که به همین نسبت خودمو عقب کشیدم ولی اروم تو صورتم زمزمه کرد : فقط کافیه ببینم .... اونوقت کاری که نبایدو میکنم مطمئن باش از هیچکسم نمیترسم و تا اخرش پیش میرم .... وای به حالت اگه ببینم .... بیچاره ات میکنم مهرناز
نگاهش عوض شد اصلا رفتارش ترسناک شده بود به زور دستمو کشیدم و از دستش دراوردم و به طرف سالن حرکت کردم اون هم دنبالم اومد توی سالن انگار همه منتظر من بودن که مادر با دیدنم گفت : کجا بودی عزیزم ؟
اوم .... بیرون یه کمی هوا میخوردم
زن عمو : عزیزم صحبت شما بود ..... داشتم با مادرت صحبت میکردم که خودت اومدی .... راستش پیمان چند وقتی بود از یه دختری که دوست داره حرف میزد که امشب بهمون گفت مهرناز خودمونه که دوست داره .... حالا میخوایم بدونیم نظر تو چیه ؟
شوکه شده بودم نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم فقط پیمان و مادرم اینا رو نگاه میکردم که مادر گفت : خب عزیزم نظرت چیه ؟
نمیدونم .....
یهو نگاهم به چشمای عصبانی رسا خورد نمیدونم در اون لحظه از روی چه منطق و چه فکری بود که گفتم : باشه موافقم ولی باید با هم حرف بزنیم
مادر اولش متعجب شد ولی بعد با لبخندی گفت : خب چه اشکالی داره ؟ اتفاقا خیلی هم خوبه .... خب بچه ها برید تو حیاط با هم صحبت کنید
پیمان جلو اومد و در حالی که جلوتر از من راه میرفت از سالن خارج شد منم به دنبالش رفتم وقتی وارد باغ شدیم روی یکی از صندلی ها نشست و منم روبروش نشستم لبخندی زد و گفت : چرا قبول کردی ؟
با گیجی گفتم : هوم ؟
چرا قبول کردی در صورتی که میدونم منو دوست نداری
خب .... خب ... چرا همچین فکری میکنی ؟
چون میدونم رسا رو دوست داری و میدونم اون هم تو رو دوست داره و میدونم چند دقیقه پیش هر دوتون کجا بودین
با تعجب سرمو بلند کردم فکر نمیکردم اون همه چیزو بدونه با اینکه جا خورده بودم ولی زود به خودم اومدم و گفتم : نه بین من و اون هیچی نیس .... هیچ کدوم هم همدیگرو دوست نداریم
یعنی میخوای بگی چند دقیقه پیش تو و رسا نبودین که تو این چمنا خوابیده بودین ؟ حداقل یه نگاهی به پشت لباس هر دوتون که خاکی شده بندازی راحت میشه فهمید
از خجالت گر گرفتم در همون حال که سرم زیر بود گفتم : خب .... خب بینمون چیزی نیس ولی اون زورگوئه میگه حالا که صیغه ی اونم حتی نباید به کسی فکر کنم
romangram.com | @romangram_com