#کنیزک_زشت_من_پارت_123


مهران : لازم نکرده ... یعنی چی خواهر من باید با همتون برقصه

ای بابا مهران .... بچه تو تمام عمرت اروپا بودی حالا نوبت به ما که رسید واسمون غیرتی بازی در میاری ؟ اصلا به تو چه ؟ دختر عمومه دوست دارم باهاش برقصم

و بلند شد و به ارکستر اشاره ای کرد و اهنگ ملایمی پخش شد دست منم کشید و وسط برد و دستشو دور کمرم انداخت و دست منم گذاشت روی شونه اش معذب بودم جلوی رسا احساس خوبی نداشتم بعد از چند لحظه مهمونا دو به دو شروع به رقصیدن کردن پیمان اون شب حالت عجیبی داشت هیچوقت اینقدر اروم نبود نگاهش روی تک تک اعضای صورتم میگشت اروم گفت : میدونستی از همون روز اول وقتی داشتی تاب بازی میکردی عاشقت شدم ؟

جا خوردم با چشمای گرد شده نگاش کردم که لبخندی به روم زد ولی چیزی نگفت نگاهم به زوج کناری افتاد ..... پری و رسا بودن .... یهو سردم شد دیگه دلم نمیخواست اونجا و بین اون ادما باشم

پیمان : رسا همینجوریه .... اون به یه نفر پایبند نیست ...... میدونم که دوسش داری

متعجب نگاش کردم ولی اون با لبخندی خونسرد نگام میکرد که گفتم : نه .... اون همچین ادمی نیس

مطمئنی ؟

جوابی نداشتم که بدم همه سابقه ی خراب رسا رو میدونستن که با خنده گفت : در هر حال عقد دختر عمو و پسرعمو رو تو اسمونا بستن

نگاهش کردم ولی جوابی ندادم چشم تو چشم همو نگاه میکردیم احساس میکردم توی تاریکی سالن برق چشمای پیمان نزدیک تر میشه گرمی نفسهاشو روی صورتم حس میکردم که ناگهان دو نفر کناری به ما خوردن و از هم جدا شدیم مطمئن بودم این کار رسا بود چون بوی عطرشو حس کردم در همین لحظه چراغای سالن هم روشن شد .... حدسم درست بود چون رسا و پری هم چند قدمی ما ایستاده بودن نگاهم به رسا افتاد اخم کرده بود و صورتش به سرخی میزد نمیدونم چرا یانقدر عصبانی بود اما نمیدونم چرا خودم احساس گناه میکردم از پیمان جدا شدم ولی اون شب از کنارم جم نمیخورد دائم کنارم بود همه ی بچه ها دور هم نشسته بودیم که مهران گفت : به دوستت مرجان هم گفتم بیاد ولی نمیدونم چرا نیومد

اخ من یادم رفت بهت بگم به من اسمس داده که امشب براش خواستگار اومده خونه مونده

چی ؟ خواستگار ؟ .... یعنی چی ؟ واسه چی امشب خواستگار امده

داداش گلم خواستگار که نمیدونه امشب قراره بیاد مهمونی

مهران کلافه شده بود حرکاتش عصبی شده بود پاهاشو تکون میداد تا حالا این حالاتو ازش ندیده بودم که برای راحت کردن خیالش گفتم : من با مرجان حرف زدم قرار نیس بهش جواب مثبت بده

یهو سرشو بلند کرد و نگام کرد ولی به خودش اومد و گفت : خب .... خب به چه ربطی داره

لبخندی بهش زدم و گفتم : مطمئنی به تو ربطی نداره ؟

نازگل : نکنه خبریه اقا مهران ؟

romangram.com | @romangram_com