#کنیزک_زشت_من_پارت_122
با مشت به شونه اش زدم و گفتم : خیلی بدی .... یعنی من فقط باید کنیزیتو بکنم ؟
عزیزم ... چرا ناراحت میشی از اون کنیزیا که واسه رسا میکردی که نه .... میومدی خونه ام .... خانم خونه ام میشدی .... هر چند الان هم دیر نشده ..... جیک ثانیه بله رو بده میریم خونه ی خودمون
برو بابا ... بی مزه
پری ساکت ایستاده بود و چیزی نمیگفت نگاهم که بهش خورد جلو اومد و دستشو به سمتم دراز کرد با تردید دستمو جلو بردم و باهاش دست دادم که گفت : میدونم قبلا حرفای خوبی بهت نزدم ولی در هر حال دختر عموییم نمیشه کاریش کرد
حتی اینجا هم دست از طعنه زدن برنمیداشت پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم : بله متاسفانه دختر عموییم
با زن عمو هم یه دست خشک و خالی دادم و نشستم تا ساعتی با مهمونا مشغول بودم هر کدوم یه سوالی میپرسید و سعی میکردم با حوصله به همشون جواب بدم ولی دلم بیقرار بود همش منتظر بودم رسا بیاد ولی انگار اونو دعوت نکرده بودن تو همین فکرا بودم که یهو یکی وارد شد نگاهش که کردم متوجه کت و شلوار براق مشکیش شدم پشتش به من بود ولی من از دور هم هیکل رسا رو تشخیص میدادم مطمئنم رسا بود یه دسته گل دستش بود سرشو برگردوند و یهو چشم تو چشم شدیم نفسم گرفت نمیدونم از ترس بود یا خجالت یا بیقراری ای که حس میکردم ولی قلبم تند تند میزد احساس میکردم دست و پاهام میلرزه حس بلند شدن نداشتم ولی اون داشت به طرف من میومد نفهمیدم کی بالای سرم ایستاده ولی به احترامش بلند شدم ....
سلام
سلام
نگاهمون به هم قفل شده بود انگار حرفی نداشتیم که بزنیم فقط همدیگرو نگاه میکردیم نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم که دستشو دراز کرد و گلو بهم داد ...
ممنون
خواهش میکنم قابل شما رو نداشت
لحنش غریبه بود من این لحنو دوست نداشتم همون صمیمیت و حتی زورگوییای قبلشو بیشتر دوست داشتم هنوز همو نگاه میکردیم که مهران اومد و با دیدن رسا گفت : به به سلام اقا رسا .... کجایی تو ؟ چرا اینقدر دیر اومدی ؟
یه کم کار داشتم شرمنده
دشمنت شرمنده بیا بریم پیش بچه ها .... مهرناز جان تو هم بیا بین ما ... مامان خودش پیش مهمونا هست ... بیا ابجی
به این ترتیب همراهشون رفتم خدا رو شکر کردم که مهران و رسا بازم مث قبل هستن
همه ی بچه ها یه جا جمع بودن که پیمان با دیدن ما گفت : امشب مهرناز باید یه دور با همه امون برقصه
romangram.com | @romangram_com