#کنیزک_زشت_من_پارت_121
************
یک هفته از اومدنم به این خونه گذشته و قراره به این مناسبت جشنی برگزار بشه نمیدونم برخورد فامیل چطور میتونه باشه ولی حداقلش اینه که دیگه پری نمیتونه منو به چشم یه مستخدم ببینه و تحقیرم کنه شبا خوابم نمیبره همش قیافه ی درمونده ی رسا جلوی چشمامه نمیدونم چرا این قلب بی صاحابم اینقدر بیقراری میکنه دلم میخواد یه جوری ببینمش حتی میخواستم به مهران بگم امشب دعوتش کنه ولی روم نمیشد بگم ولی امیدوار بودم خودش دعوتش کنه
عزیزم تو که هنوز اماده نشدی تا یه ساعت دیگه مهمونا هم میانا بدو برو اماده شو
باشه مامان الان اماده میشم
وارد اتاق خودم شدم یه پیراهن بلند مجلسی مشکی گرفته بودم که هم بلندتر نشونم میداد هم لاغرتر از بس میخوردم و میخوابیدم داشتم کم کم چاق میشدم موهامو فر کردم و بالای سرم دم اسبی بستم یه ارایش ملایم هم کردم و از عمد رژ قرمز حجم دهنده رو هم زدم یه نگاهی به خودم انداختم خوب شده بودم به خودم تو اینه خیره شدم خدایا من چرا دلم برای رسا تنگ شده ؟ چرا دلم میخواد ببوسمش ... بغلش کنم ؟ .... استغفرالله دیوونه شدم رفت
ساعت 8 بود دیگه مهمونا کم کم باید میرسیدن یه استرس خاصی داشتم از اینکه قراره با یه عده که فامیلم هستن و تا الان ندیدمشون روبرو بشم از اتاق بیرون اومدم و از پله ها به طرف سالن سرازیر شدم چند نفری توی سالن بودن که با دیدن من حرفاشون قطع شد و کنجکاوانه نگاهم میکردن یه مرد و زن مسن و یه پسر جوون که پسر با دیدن من گفت : وای زن دایه این همون مهرناز کوچولوئه ؟
اره سروش جان این همون مهرناز کوچولوی خودمونه
وای قربونش برم الهی .... دلم واسه لپای گل گلی و تپلت تنگ شده بود
و یهو به طرفم اومد و میخواست بغلم کنه که خودمو کنار کشیدم و گفتم : سلام ... ببخشید میشه معرفی کنین ؟
سلام دختر دایی جان من سروشم پسر عمه ات که اون زمان بچگیا من هشت سالم بود که تو دنیا اومدی
خیلی خوشبختم پسر عمه سروش ..... منم خوشحالم که میبینمت با اینکه تو رو یادم نیس
به طرف عمه رفتم و بغلش کردم اونم با مهربونی بغلم کرد و پیشونیمو بوسید اشک تو چشماش جمع شده بود که گفت : الهی عمه قربونت بره .... نمیدونی چقدر چشم به راهت بودیم دیگه نا امید شده بودیم
لبخندی به روش زدم و با شوهر عمه هم احوالپرسی کردم و اونم مودبانه و سنگین جوابمو داد چند دسته دیگه از مهمونا هم اومدن هر کدوم یه جور ابراز خوشحالی میکردن نازگل و خاله هم اومدن که با دیدنم با شوق و ذوق پرید تو بغلم و گفت : میدونستم .... حدس زده بودم که تو همون مهرناز خوودمونی ..... خیلی نامردی چرا زودتر نگفتین ؟
میخواستم جواب بدم که مادر نذاشت و گفت : عزیزم منتظر ازمایش DNA بودیم وگرنه من خودم هم مطمئن بودم که مهرناز خودمه
اون شب همه اومدن حتی خانواده ی عمو و پری و پیمان و عمو و زن عمو که عمو با دیدنم بغلم کرد و پیشونیمو بوسید اشک تو چشماش حلقه زده بود که گفت : عزیز دلم نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم .... من و بابات همه جا رو دنبالت زیر پا گذاشته بودیم
از عمو خوشم میومد شخصیت اروم و مهربونی داشت گونه اشو بوسیدم و ازش تشکر کردم پیمان هم با خنده جلو اومد و اروم کنار گوشم گفت : بابا اگه میدونستم تو دختر عموی خودمی نمیذاشتم پیش اون رسای خر زبون نفهم بمونی که میاوردمت پیش خودم کنیزیمو بکنی
romangram.com | @romangram_com