#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_98




***



یک ماه گذشته بود و حال من خبره تر شده بودم و چیزی که از آن واهمه داشتم برسرم آمد.

عاشق شدم!

آن عاشق کیارش نیک زاد.

هرچه سعی کرده بودم تا از او فاصله بگیرم و دل به دل ِ وا مانده ام ندهم نشد که نشد زیرا کیارش خان تمام مرزهای دفاعی ام را شکسته بود و مرا خواسته یا ناخواسته اسیر خودش کرده بود.

آه خدا نمی دانم حالا که تمام این هارا داخل دفتر می نویسم تومی بینی و کاری نمی کنی؟

لبخندم شیرین شد وقتی دوهفته پیش دختری زیبا و لوند وارد شرکت شد و بی هوا درب اتاق مدیریت باز کرد واکنش زمانی متعجب گشت که التماس وار به جان کیارش افتاده بود تا برگرد به خانه پدریشان، تازه آنجا بود که فهمیدم کتی خانوم همان خواهر یکی دانه اش بود وزمانی که مرا داخل دفترمدیریت برادرش دید بیشتر جاخورده بود و بهت زده تنها سوالش این بود.

" چطوری کیارش و تحمل می کنی!؟"

هنوز با یادآوری آن روز خنده ام می گیرد که مگر کیارش خان چطور برخورده کرده که همه از او چنان حساب می برد که خطاکردن هم یادشان می رود.

و امشب...

امشب قرار است جشن بزرگی در تالار بزرگ افسریه برگذار شود که حتی به یقین خانواده نیک زاد هم هستن.

طبق سلیقه شخصی پوشیده ترین لباس را انتخاب کردم و تمام غرهای لیلاخانم را به جان خریدم تا حجابم حفظ شود.

پیراهن بلند آبی نفتی حریر باطرح ساده اما شیک.

صورتم را فقط اصلاح کرده بودم و چندان رضایت به سرخاب وسفیداب نداشتم اما با اصرار زیاد لیلاخانم و دایی عزیز ناچاری همراه زن دایی راهی آرایشگاه می شویم.

باشنیدن نامم توسط دایی جمله آخرو نوشتم و دفتر را بستم و داخل کشو قرار دادم.


romangram.com | @romangram_com