#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_96
- الله اکبر...
تسبیح را دور دستانم می چرخاندم و نمازم که تمام شد سجاده را بستم و چادرم راهم کوچک تا کردم تا درون کیفم جاشود.
از اتاق که خارج می شوم جناب نیکزاد یاهمان کیارش را آماده دست به کلید می بینم.
تانگاهش باهام تلاقی می کند می گوید.
_ آماده ای بریم؟
سرم را تکان می دهم اما نگاهم به استکان ها افتاد.
- بزارین اول اینارو بشورم.
صدایش بلند آمد.
_ نمی خواد خودم جمع می کنم بریم.
کیفم را چنگ می زنم و کفشم را پامی کنم بی حرف پشت سرش می روم.
تا سوار خودروش می شوم تخت گاز می راند و من با ترس چنگ می زنم به کمربندم و چشم هایم بسته می شود.
سریع تر از آنچه می دانستم رانندگی می کرد و وقتی رسیدیم صدایش آمد.
- بسلامت.
بادستانی لرزان و سرد کمربند را باز می کنم و تشکرکنان خارج می شوم که صدایم می زند:
ارغوان؟
برمی گردم.
romangram.com | @romangram_com