#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_94


شرمم شد از حرفش و شکی نبود که گلگون و قرمز شده بودم .

به اندازه دونفر جداگانه پلو وخورشت ریختم و داخل یخچال قرار دادم.

چای تازه دم را هم روی دو استکان ریختم و نگاهم روی ساعت که نه ونیم شب نشان می داد رفت.

دلم طاقت نیاورد و سریع سینی چای را همراه نبات شاخه ای برداشته و روبه رویش نشستم و محتاط پرسیدم:

هنوز نیومدن؟

نیمه نگاهی به ساعت دیواری انداخت و شروع تایپ کرد:

دایت گفت ساعت ده ویازده میان خونه.

لبم آویزان شد و خنده کم صدایی تولید کرد:

اینقد پیش من بدمی گذره که لب ولوچت آویزونه؟

با انگشت هایم بازی می کردم و چشم هایم در حدقه چرخاندم.

- بحث این حرف ها نیست... خب... خب من تاحالا توی این جور وقت ها گیرنکرده بودم خب طبیعیه استرس ناشی از نبودن توی جایگاه خانواده.

لب تاپش را کمی کج تر کرد و هورتی بی صدا کشیدهمراه حبه قند برداشت و نیمه لبش جای داد و جوابم را داد:

نگران نباش جات پیش من امنه خیالت تخت، من بی خطرم چون...

نگاه دقیقی جانبم انداخت:

هیچ دختری نتونسته دلم رو بدزده.

آنقدر پرصلابت حرفش را زد که چشم هایم مات شد.

_ زل نزن بهم چای تو بخور.


romangram.com | @romangram_com