#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_93
بغضم را فرو بردم که صدایش نرم تر شد:
بخور، خوشمزه شده.
خنده ام گرفت که باعث شد گوشه لبم کش برود، طوری وانمود می کرد که گویی خودش زحمت پخت وپز را کرده!
مرغش را خرد کرد و تکه بزرگ روی برنجم ریخت:
غذا نمی خوری که لاغری دیگه؟
نگاهم به پلویم بود اما با دیدن اشتها و ولع خوردنش لب هایم باز شد و کمی ازش چشیدم.
_ نگفتم خوشمزه است.
تنها به لبخندکوچکی اکتفا کردم.
خیلی راحت برخورد می کرد نه به آن خوی داخل شرکت که جدی و منظم است نه به آن همه مهر و حمایت.
بعداز صرف شام که خیلی چسبیده بود ظرف ها را شستم و با تامل پرسیدم:
براتون واسه ناهار فردا کنار بزارم؟
سرش داخل لب تاپش بود اما جوابم را داد:
بی زحمت بذار ولی خودت بایدحمل کنی ها...
سرش را بالا آورد و نگاهم راشکار کرد.
_ واسه خودتم بزار تنهایی دوست ندارم چیزی بخورم.
نگاهم ملتمسانه شد که نگاه نافذش را گرفت و زمزمه کرد:
اونطوری نگام نکن ارغوان.
romangram.com | @romangram_com