#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_91

سمت کیفم قدم برداشتم وخم شدم و بسکویت ها را در آوردم اما نصف اش را برای خود نگه داشتم و بقیه باهمان پوسته شکلش جلوی جناب ریئس قرار دادم که با ابروهای بالارفته پرسید:

برای منه؟

شرمگین صدایم ازپستوی دلهره می آید:

بله بفرماید.

سپس راه آمده را باز می گردم وپشت میزم جای می گیرم.

با خستگی روی مبل سالن می نشینم و بادقت به گلدان های بزرگ و مجسمه های زیبا زل می زنم.

- چقدهم زیاده؟

نگاهم به ساعت روی دیوار خورد که ساعت هشت شب را نشان می داد.

از کت وکول افتاده بودم، برایش زرشک پلو با مرغ که سریع آماده می شد پخته بودم و هرلحظه منتظر آمادنش بودم اما بهتر بود من زودتر بروم.

داخل اتاقش شدم و مانتوم را پوشیدم و مقنعه ام صاف کردم.

کیفم را برداشته تا دم در رسیدم که دربازشد و چهره خسته کیارش خان نمایان شد.

سوالی به من ِ مبهوت و متعجب انداخت و جلوتر آمد و همزمان هم در را پشت سرش بست.

- کجا میری؟

آب دهانم باترس و دلهره فرو دادم و من من کنان جوابش را دادم.

- دیرم شده باید برم، غذاتون هم آماده قربان.

بینیش را بالا کشید و سری تکان داد:

خوبه بوش، عجله نکن میری.

کیفش را جلوی پادری گذاشت و کفش هایش راهم در آورد و از کنار من یک لنگ پا هم رد شد.

romangram.com | @romangram_com