#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_88
وقتی درش باز شد با ترس و نگرانی میله اش سفت چسبیده بودم و در دل هرچه دعا می دانستم زمزمه می کردم تا وقتی صدای فرح بخش خانم را شنیدم که اعلان رسیدن را می داد.
تفس عمیقی کشیده و پایم را داخل شرکت نهادم.
ژاله لبخندپهنی زد:
صبح بخیر خوبی؟
دوطرف لبم بالارفت وجوابش با عطوفت دادم.
- ممنون، چخبرا؟
رو به راهی؟
خندید و سری تکان داد که یک دفعه مقنعه اش را کشاند جلو و دستی بر روی لبه ِ تاشده اش کشید:
سلام قربان.
صبحتون بخیر؟
بادیدن جناب نیکزاد سرم را پایین انداختم و سلامی زمزمه کردم که بی جواب وارد اتاقش شد و پشت بندش من نیز وارد شدم.
اشاره ای بهم کرد که جلو رفتم و سوالی زل زدم به دکمه پیراهنش.
_ تو در طول روز چندبار سلام می کنی؟
لبم را گزیدم.
- خب نمی شد که جلوی ژاله بهتون سلام ندم!
خب... خب بد می شد دیگه.
دستش را به کمر زد و کمی خم شد روی صورتم که اتوماتیک وار سرم هم عقب رفت و حالت سوالی و منگی پیدا کرد.
romangram.com | @romangram_com