#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_83
- خوبه.
باتردید پرسید: نرگس دقیقاکجای شماله؟
لبم رو با زبان قدری تر کردم.
- گیلان روستای---
سکوت کرده پشت میزش نشست و مشغول شد.
ساعت یازده قرار شد همراه زن دایی خرید بروم تا برای خود مانتو وشلواری بگیرم، یک مانتو بیشتر نتوانستم بیاورم چون با سراسیمه بود فقط همین یکی را برداشتم هربار با اُتو تمیز می شود اما رنگ و رورفته اش مشخص می بود.
صبح شنبه منزل نیکزاد
با دستانی لرزان و دلی آکنده از دلهره و بی قراری کلید را داخل فرستادم و بسم الله گویان وارد شدم.
واحد بیست و شش بود.
پس داخل آسانسور شده ام و دکمه را فشرودم و کیفم را در دستم چنگ زدم و دلشوره داشتم شاید برای آنکه تاحالا همچین کاری نکرده بودم.
نمی دانم جناب کیارش خان به دایی چه گفته بود که دیشب قبل از خواب گفت مشکلی ندارد و می توانم تاهر وقت لازم بود بمانم!
باصدای خانمی که طبقه را می گفت از آنجا خارج شدم و بادیدن پلاک واحدها جلوی واحد بیست وشش مکث کردم و بعد زنگ را فشرودم.
بعداز چند دقیقه درب بازشد و چهره خواب آلود ریئس باخمیازه طولانی جلویم ظاهر شد.
چشمانم گرد و ازشرم لبم را گزیدم، فقط شلوارک آبی تنش بود وبس!
بی حوصله در را باز گذاشت و غرش را زد:
علیک سلام!
romangram.com | @romangram_com