#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_81

منتظر بود اما بالحنی سرگردان و گنگ لبم را ترکردم:

خانواده تون مشکلی ندارند خب من باید با دایی هماهنگ کنم.

بی تفاوت سرش تکان داد:

نمی خواد خودم میگم... حقوقتم روهم دوبرابر می کنم فقط پخت وپز همین بقیه کارهارو خدمتکاری که هفته ای میاد انجام میده.

باشه ای آرام زمزمه کردم که با اخم نجوا کرد:

چقد زود قبول می کنی حداقل یکم باهام بحث می کردی تا کوتاه می اومدم.

چشم هام توی حدقه چرخاندم و همزمان زمزمه کردم.

- اگه اصرار کنم فایده ای هم داره؟

نوچی کرد و خودخواه گفت: نه.

لبم جمع شد که زیرلب غرید: اگه اون یاشارعوضی نمی اومد خونه بابام می موندم اه پسره عوضی انگارهتله همش اونجا تلاسه.

با شنیدن اسم یاشار تمام تنم لرزید اما با یاد اینکه امکان ندارد او باشد لحظه ای آرامش پیدا کردم که بدون نگاه بهم ازم فاصله گرفت وگوشه کتش را صاف کرد: خداحافظ.

- درپناه حق.

وقتی رفت نفسم را با افسوس بیرون فرستادم که کنایه ناهید پشت سرم شنیدم.

_ بیخود اونجا نمون کلی کارمونده بایدانجام بدی...

راهش را گرفت که یادحرف کیارس افتادم و لبخندم تلخ شد.

حق دارد به جانم نیش بزندکه چرا کار می کنم وقتی آدمی مانند او و ناهید بالای سرم هستند دیگر جانی نماند برای بحث و جدال ناتمام ها.



صبح جمعه...

romangram.com | @romangram_com