#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_77

لبم را زیر دندان فشرودم که صدای دایی آمد:

ارغوان جان چرا نمی شینی؟

عرق کرده جوابش را دادم.

- می شینم.

باشرم صندلی را کمی فاصله دادم و رویش جای گرفتم و بادستی لرزان داخل پیاله ام کمی سوپ جو ریختم و آرام شروع کردم.

بشقابم ازجلویم برداشته شد و من باز سرم را بالا نبرده ام تا چرایش را بدانم اما با دیدن کمی لازانیا و دست مردانه کیارش فهمیدم کارخودش بود.

سرم پایین بود اما جانم در آمد تا تشکر کنم.

- خیلی ممنون.

صدایش با عطوفت به گوشم رسید:

نوش جان.

سوپم را که تمام کرده بودم را کنارگذاشتم وبشقاب لازانیا را باچنگال بریدم تکه کمی را داخل دهانم قرار دادم که سُس قرمز جلویم قرار گرفت و همراه سالاد سزار.

سُس فرانسویی راهم جلویم تاب داد.

نگاهی به بقیه سُراندم که هیچکس حواسش به ما نبود، نفس عمیقی کشیدم که صدایش پچ پچ کنان آمد:

غذای بیرونه آره؟

سرم را نرم تکان دادم.

- بله زن دایی خیلی اصرار داشتند.

پوزخندش را شنیدم و نگران به او زل زدم که بانگاه عجیبش لب زد:

همه همینن!

romangram.com | @romangram_com