#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_76


_ زحمت کشیدی ارغوان.

آب دهانم را نامحسوس بلعیدم و نجوا کردم.

- وظیفه است.

سرجام نرم نشستم اما متوجه نگاه سنگین همه روی خودم بودم، فضا داخل سالن به شدت سنگین و سوالی بود که دایی خنده کنان گفت:

ایشون خواهر زاده عزیزم هستن ارغوان جان که داخل شرکت کیارش جان مشغول هستند.

همه ابراز خوشبختی کردند اما صدای سایش دندان های ناهید به وضوح شنیدم که باخشم اما آرام غرید:

نمی تونستی جلوی چاپلوسی و بگیری دختره پشت کوهی.

اخم هام درهم شد اما سکوت را جایز دانستم تا جواب دندان شکن را.

بعداز حرف های اولیه ناهید و داماد رفتند تا باهم صحبت کنند در این ازجام بلندشدم تا تدارک شام رو ببینم.

ظرف ها را مرتب همراه بشقاب و چنگال وقاشق روی میزناهارخوری بزرگ چیدم، کم کم میزانبوهی از سالاد و دسر ،لازانیا وپیف استراگانف ،سوپ جو نوشیدنی های گران قیمت...

همه این تجملات صرفا برای یک شب بود که زن دایی با وسواس تاکید می کرد باید بهترین باشند و حالا می فهمم به چه علت بود.

فرهنگ اینجا با رسوم روستا زمین تا آسمان بود.

آنها مهمان را حیب می دانستند نه اینکه مهمان چون که پولدار و ثروتمند بود باید همانند خانواده دایی باوسواس و شیک وتجملاتی برخورد کنیم درحالی که آنجا دلهره مان ففط مزه غذا بود اما اینجا رنگین کمانی بود برای خودش!

ساعت ده شب شده بود و فردا جمعه تعطیل، پس جای نگرانی نبود.

زن دایی همه را به صرف شام دعوت کرد.

وقتی همه نشستند آخرین نفرهم جناب کیارش بود که اوهم صندلیش راعقب کشید و نرم نشست.

بادقت میز را ازنظر گذراندم که چیزی کم وکسر نباشد اما با یادآوری دستمال کاغذی سریع آشپزخانه رفتم و دو جعبه دستمال سرمیز و آخر میز قرار دادم و متعجب به تنها جای خالی دقیقا کنار جناب کیارش خیره شدم.


romangram.com | @romangram_com