#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_75
انگار تازه نگاهش به تونیک تنم افتادکه باحیرت زمزمه کرد:
چه ناز شدی ارغوان؟
نگاهی به خودم انداختم.
- اوهوم عالیه، دستون درد نکنه زن دایی خیلی بهم لطف کردین.
این بار با اخم زل زد.
_ دیگه نشنوم از این حرف ها.
دستم روی چشمم گذاشتم.
- روی چشمم.
باخنده از آشپزخانه خارج شد.
_ آفرین خانم گل.
یک دفعه یاد اهالی روستا اقتادم که بهم گل بانو یا گل دختر می گفتند.
نفسم رو با حسرت بیرون فرستادم و مشغول چیدن میوه داخل ظرف میوه خوری بودم.
ناخن هایم داخل کف دستم فشار دادم و سرم تا آنجا که می شد به یقه چسباندم و جرئت نگاه کردن به آن چشمان رنگ شب را نداشته ام.
ناهید با تواضع سینی چای را به همه تعارف کرد، خانواده داماد با لبخند و چهره ای خندان از ناهید تعریف می کردند.
ناهید سینی چای را به جناب کیارش تعارف کرد که ایشون گفتند" میل ندارند"
ازجام بلندشدم و بی حرف سمت آشپزخانه قدم برداشتم و از آب جوش قهوه جناب نیک زاد رو آماده کردم.
با استرس داخل یک سینی کوچک و تمیز همراه یک پیاله کوچک شکر قهوه ای ریختم، دلهره این را داشتم که نکند مواخذه شوم اما پا روی تمام ذهنیت ها گذاشتم و وارد سالن شدم و بی حرف سینی راجلوی جناب نیک زاد قرار دادم که صدایش مهربان زمزمه شد.
romangram.com | @romangram_com