#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_74


دایی شانه ای بالا انداخت:

اونکه خودیه درضمن ایشون باید یادبگیرند که چطور شوهرداری کنند یانه؟

مشت آرومی به بازوی دایی کوبید و تشرگویان لب زد:

پررو!

دایی چشمکی زد:

گوجه فرهنگی من!

این بار نتونستم سکوت کنم و بی هوا پرسیدم.

- دایی اون سری هم بمن گفتی گوجه فرهنگی خرد کن!

گوجه فرنگی ِ نه فرهنگی!

انگارکه جک تعریف کرده باشم که هردو سرخوش قهقه زدند و لیلاخانم بریده بریده جوابم رو داد.

_ عزیزم.... اون... اوایل... دایت... برای اینکه... مُخ من و... بزنه بهم می گفت... گوجه فرهنگی... چون مدرس فرهنگی بودم اینطوری باشوخی و کلک من و خام خودش کرد.

دایی آهی کشید و به سقف زل زد:

انگار دیروز بود لیلا با نرگس اومده بودم کتابخونه تورو دیدم سرت توی کتاب بود که نرگس با شیطنت سربسرت گذاشت و توفکرکردی کارمن بوده و تاچندوقت دائم با اخم وتخم بهم نگاه می کردی یادته لیلا؟

لیلا خانم بحرخاطرات گذشته لب زد:

روزهای خوشی بود حیف که زود تموم شد و نرگس رفت.

قطره اشکی که ازچشم هایش سرازیرشده رو بادستمال دایی پاک کرد و باخنده تشر آرامی زد:

وای علی من و به حرف گرفتی دیرشد برم لباسم و عوض کنم.


romangram.com | @romangram_com