#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_73
رژصورتی کم رنگ را هم مالیدم.
از اتاق خارج شدم و سمت آشپزخانه رفتم که دایی را پیش بسته درحال آب کشیدن میوه یافتم.
- بزارین من انجام بدم.
نوچی کرد و اشاره ای به اجاق گاز کرد.
_ توچای رو دم کن، یک چایی لب سوز اعلاء... ببینم چی می کنی ها... می خوام پسره فوری ناهید رو عقد کنه.
لبم را می گزم
باشرم لب می زنم.
_ خجالتم ندین دایی جان.
این بار باشیطنت خندید و لپمو بادست خیسش کشید:
آخ من فدای شرم وحیات دخترنرگس... برعکس مامانت آروم و بامتانتی.
سکوت پیشه کرده ام و مشغول چیدمان استکان های شش گوش کریستالی بودم اما به یادآوردن سلیقه جناب کیارش و اینکه ایشون قهوه خوردهستند قهوه جوش روهم درآوردم و گوشه اجاق گاز قرار دادم.
باصدای زنگ واحد لبخندمحوی زدم وسمت درب پاتندکردم.
در رو گشودم که لیلاخانم و ناهید خسته اومدند داخل و ناهیدکه سریع داخل اتاقش چپید و زن دایی هم وارد آشپزخانه شد وهمزمان هم شال و مانتوش را درآورد.
دایی لبخندزنان سمتش رفت و گونه اش را نرم بو*س*ید:
چه خوشگل شدی عزیزم.
زن دایی خندید و باچشم وابرو بهم اشاره کرد:
اع!
علی زشته جلوی ارغوان.
romangram.com | @romangram_com