#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_70


راه را پیاده پیمودن تنوع بود اما نه برای منی که پاهایم گز گز می کرد.

کلید یدک را درون قفل انداختم و چرخاندم، ازمیان حیاط متوسط مشترک اهالی ساختمان گذشتم و وارد آسانسور شدم و دکمه مورد نظر را فشرودم.

جلوی آینه به چهره دخترانه ام خیره بودم اما ذهنم پر کشید به یاشار و مادرش...

کسی که ناخواسته مرا با حجم دردهای مشترک آشنا کرد.

درد زندگی مشترک با یک مرد تندخوی و هوسباز!

آب دهانم این بار آرام بلعیده شد زیراکه یاشاری نبود بخواهد از غفلت مادرم استفاده کند و مرا درون گرداب هوسش مدفون سازد.

با رسیدن و صدای خانم عزیز، خارج شدم و اول زنگ واحد را زدم تا اگر آنها بودند غافل گیرم نشوند.

بهرحال مهمان بودم و باید مراقب واحتیاط خانواده دایی علی را می کردم تا مزاحم بیش نباشم.

با بازشدن در و لبخند پهن دایی لبخندمحوی حواله اش کردم و کفش هایم درآوردم و داخل جاکفشی قرار دادم.

- سلام دایی جان خوبین؟

دستی به ریش کمش کشید.

_ الهی شکر، ارغوان امشب مهمون داریم.

نگاهم تا چشم های خندانش سوقمی شود.

- بسلامتی کی هستن؟

سرش جلو می آورد و زمزمه می کند.

- خواستگار واسه ناهید.

از ته دل خوشحال می شوم و مبارک بادی نثارش می کنم و به سمت اتاق می روم تا سریع حاضرشوم و شام مهمان را تدارک ببینم.


romangram.com | @romangram_com