#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_271
بی حرف به دستم داد و خود وارد اتاقک حلبی آسانسور شد و منم پشت بندش وارد شده و یک گوشه اش ایستادم که حرکت کرد.
نگاهم روی کف آهنی اش بود وباصدای آرام کیارش سرم را بالا بردم:
ارغوان؟
- بله؟
دستی داخل موهایش کشید:
نگرانم شدی گفتی بیام اینجا.
حقیقتش خیلی دلواپس او بودم اگر می رفت و در راه اتفاقی می افتاد هرگز خود را نمی بخشیدم.
- آره نگران بودم مگه عیبی داره؟
لبخندجذابی زد که چشمانم از حدقه در آمد.
باورم نمی گشت او که دائم اخم وتخم می کند لبخندزدن راهم بلد باشد.
_ صد دفعه گفتم چشات و اون جوری نکن ارغوان.
پلکی زدم و سرم را پایین انداختم و به مانتوی تمام مشکی تنم خیره شدم و غم مادرم هنوز هم داغ بود.
با احتیاط وارد اتاقم شدیم و چراکه نمی خواستم کسی بیدار شود و دچار سوتفاهم گردد.
کیارش بی تعارف و حرف روی تختم دراز کشید و چشمانش را بست.
لوازم مورد نیاز خودم را بی سروصدا برداشتم و به سمت اتاق مهمان ها قدم برداشتم.
romangram.com | @romangram_com