#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_272


هوا دیگر روشن شده بود که سر روی بالشت نهادم و به عالم بی خبری رفتم.



با تکان های جزیی بدنم و صداهای مبهمی لای یک چشمم را گشودم:

بله؟

_ ارغوان جان بیدار شو یه چیزی بخور ضعف می کنی ها.

غلتی زدم و ناله وار خشی جواب دادم:

خیلی خوابم می آد.

مردد باکلی من من دوباره پرسید:

صبح ساعت چند اومدین؟

- تا چهار صبح بالای سر قبرمامان بودم و بخاطر خستگی کیارش اومدیم اینجا چون دستش توی گچه و تنهایی نمی تونست رانندگی کنه.



پوفی کشید و صدایش حرصی شد:

می گم چرا کیارش توی اتاق تو؟

خدایا من و ببخشش... ارغوان یه لحظه فکر کردم از قصد اومده وخب...



نیمه خیزشده و با سرو وضعی آشفته لب زدم:

ها!


romangram.com | @romangram_com