#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_267

تو واقعا محسن و دوست داری؟



بی حوصله جوابش را دادم:

نه...

خم شدم و افزودم:

بهش احترام می ذارم چون پسرخوب و موجه ای.

_ ولی قرار بود نامزد کنین؟

- خودت می گی قرار بود... پس کنسل شد.

این بار شوق خاصی مابین لحنش بود:

یعنی نمی خوای باهاش ازدواج کنی؟

- نه چون بعداز مادرم هیچ دل ودماغی ندارم.

_ درست می شه قول می دم.



تا شب مشغول دعا و قرآن خواندن بودم و کیارش هم نشسته توی حال خودش بود.

چشمانم دیگر خسته و بی فروغ شده بود سوز هواهم تنم را در بند کشیده بود. تلفنم را برداشته بادیدن عقربه روی چهارصبح از جایم بلندشدم رو به کیارشی که چشمانش بسته خیره شدم:

بریم؟

لحظه ای پلکانش تکان خورد و خشدار وخواب آلود:

آره بریم خیلی خستم.

romangram.com | @romangram_com