#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_268


در دل چقد به بودنش کنارم او را تحسین کرده و مهرش بیشتر بر دلم نشست.



زمانی که داخل اتومبیلش نشستیم با احتیاط سرم را کج کرده و لب باز کردم:

می خوای من بشینم؟

لبخندمحوی کنج لباش جاخوش کرد:

نه من می خوام زنده بمونم.

زبانم روی لبم کشیدم:

بایه دست رانندگی کردن هم عاقلانه نیست.

پوفی کشید و پیاده شد و روبهم سری تکان داد:

بیاسوار شو.

جدی و بی حرف از صندلی ام به سمت فرمان خودم را کشاندم و پاهایم را روی پدال ترمز و گاز قراردادم و باچشم های ریزشده به جلو خیره شدم.

_ منتظرچی هستی روشنش کن.

بسم الله ای زیرلب نجوا کرده و استارات را زدم که اتومبیل غرشی کرد و ایستاد.

- چیشد؟

خنده اش را قورت داد:

خانمی پات وهمزمان روی دوتا پدال ها نزار از روی ترمز بدار ولی حواست باشه به موقع ترمز کنی.




romangram.com | @romangram_com