#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_264
هیچ کدام برایم ارزش نداشت،
سنگ جدولی بالای سر قبر گذاشت که خم شده روی قبرخاکی سرم را گذاشتم و در دل با مادرم حرف می زدم و می خواستم تسلی دهم که تا شب کنار او می مانم و تنهایی نترسد.
همین که همه عزم رفتن کردند زن دایی باچشم های باد کرده وبینی سرخ شده سمتم آمد:
دیگه بریم ارغوان؟
سرم را به معنی نه تکون دادم:
شما برین من می خوام امشب اینجا بمونم.
متعجب شد:
ارغوان تا شب! دخترم زشته مهمون ها منتظرن.
لحنم تمنا گونه و خواهش وار شد:
تو رو به اون خدا بزارید بمونم همین یه مادر برام مونده بود که اونم بخاطر مریضی رفت انصاف نیست دختری که به سختی بزرگ کرده شب اول قبرش تنهاش بذاره.
زن دایی آهی کشید و تا خواست حرفی بزند صدای پرصلابت و محکم گفت:
من کنارش هستم شما نگران نباشین.
متعجب و گنگ به سمت عقب چرخیدم که کیارش را با یک دست داخل کیب دیدم و چندبار پلک زدم:
زنده ای!؟
romangram.com | @romangram_com