#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_263
تلفن را روی لب هایم قرار دادم:
الان می آم.
از جایم بلند شدم و به سمت ورودی راه افتادم و به خلوتی بیمارستان زل زدم که صدای شیون وگریه زن دایی را در آغوش دایی تشخیص دادم.
بی تاب و بی قرار گریه می کرد برای رفتن بی هنگام دوست دوران جوانی اش، همین که مرا دید آرام باچشم های مهربان سمتم قدم برداشت و مرا نرم در آغوش کشید:
غصه نخوری ها نرگس رفته ولی من امانتی نرگس رو هیچ وقت نمی ذارم آب تو دلش تکون بخوره... تودیگه دخترمنی و نباید غم بی کسی رو توی دلت بندازی چون من و علی مثل کوه پشتیم.
دلم کمی گرم شد و دست هایم دور پهلوهایش نرم نشست:
ممنونم از شما ودایی...
خسته و انبوهی از غم وارد منزل دایی شدیم و به اتاق همیشگی ام پناه بردم و تا کمی خلوت کنم.
هرچه دایی و زن دایی اصرار کرد حتی ذره ای شام از گلویم پایین نرفت و باز در اتاق محبوس شدم و لحظه های خوبم را از زمان بچگی تداعی کرده و همراهشان شرور شرور اشک از گونه هایم چکه می کرد و چشمانم بسیار می سوخت و لب هایم دائم تمنای آب را داشت.
تنم عجیب ملتهب و گرم بود و گویی زمان مرگم نزدیک است.
( صبح زمان تشریح ساعت نه صبح بهشت زهرا قطعه بیست)
روی خاک زانو زده بودم و در سکوت به مراحل دفن زل زده بودم و مُلا آیه ای می خواند و همه به ظاهر ناراحت و گریه می کردند.
romangram.com | @romangram_com