#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_255
آروم باش ارغوان بزار نرگس روزهای آخرش رو توی آرامش سپری کنه.
چرا حس کردم صدایش می لرزد؟
چرا گفت روز های آخرش؟
چرا بین همه آدم من باید تنها بمانم بعداز او؟
اصلا این مریضی کوفتی از کجا پیدایش شد و برزخ شد در زندگی ما؟
خدایا چرا این همه درد و درد باز درد زندگی باید در خانواده ما باشد؟
دایی که بی تابی مرا دید آرام دم گوشم لب زد:
برو لباس های نرگس رو جمع کن وباید از اینجا بریم.
سریع ازجایم برخاستم و سمت اتاق مادرم پاتند کردم و باوسواس لباس های راحتی و تمیزش را برمی داشتم.
- بمیرم تمام لباساش رنگ و رفته ان که؟
لبم رو گاز گرفتم و زیرلب به خودم تشر زدم:
خاک توسرت توی تهران ازبس به فکر خودت بودی که پاک مامانت و فراموش کردی و گذاشتی دست این مرد بی وجدان.
اشک هام خشک شده بود ولی بینی ام کیب شده بود و راه نفسم بند آمده بود.
سرگریجه هم قوز بالای قوز حساب می شد و ناگفته نماند که در راه ذره ای نخوابیدم و دوشب پشت سرهم بیداری انسان سالم را هم از پا می انداخت.
خشمم از بی توجهی خان هم بادیدن وضعیت مادرم سرکوب شده بود و جایش را به کینه مبدل کرده و نگاه شکار شده ام میخ عکس تک نفری روی دیوار چوبی مان بود که ازچشمانش فخر و ذلات می بارید.
romangram.com | @romangram_com