#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_256
اگر ذره ای وجدان در وجودش می بود اورا در بیمارستان خوبی بستری می کرد تا حالش بهتر شود و اینگونه گوشت استخوان نشود.
آهی کشیدم و لباس ها را تا کرده و مرتب داخل کیسه پارچه ای سنتی چیدم و دلم غنج رفت واسه بوی روی تک لباس هایش که همیشه آراسته و بوی گل محمدی می داد.
سمت هال همراه کیسه لباس ها قدم برداشتم که دایی دست روی پیشانیش گرفته و زیرلب برای حال مادرم دعا می خواند، لبخندشیرینی کنج لبانم نشست و کنار پایش دو زانو نشستم و زمزمه کردم:
جمع کردم می خواین چکارکنین؟
دایی سرش را بالا آورد که نگاهم روی چشم های قرمز و پرتلاطمش ماند:
معلومه دیگه من حاضرنیستم یه دقیقه اینجا بمونم همراه نرگس می ریم تهران و اونجا بهترین دکترها رو براش پیدا می کنم و باید معالجه بشه...
با افسوس آهی کشید:
یه عمر از دیدن نرگس محروم شدم که بیام ببینم سرطان گرفته اونم نوع خون ک بدخیم که اون مردک دوهزاری حتی نمی تونه بهش برسه که این طوری تنش توی بغلم بلرزه و دل من و خون کنه... نرگس باید مثل روز اولش بشه شاد و سرحال وشیطون.
آهی کشیدم و نگاهم رو به سقف دوختم که صدای غرولند خان همزمان با ورودش آغاز شد:
هی دختره خیرسر کجایی؟
نیمه خیزشدم که دایی مچ ام را گرفت:
نرو پیشش.
با اطمینان چشم دوختم:
romangram.com | @romangram_com