#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_254


داخل کیفم که اُریب انداخته بودم را باز کردم و کیف پولم را کشیدم و داخلش را وارسی کردم:

خداکنه همین قد باشه بتونم برم واسه امشب خرید کنم و آبروی مادرم پیش تنها برادرش نرود.



سینی را برداشته همراه کیفم سمت هال رفتم و بادیدن حالت خوابیده مادرم نگران سینی را روی فرش گذاشتم و سمتش خیز برداشتم:

مامان؟

دایی لبش را جمع کرد و شانه ام را گرفت:

بیاعقب خوابیده... طفلکی چندشبه از درد خوابش نبرده.

رو به دایی هق هق کنان لب تکاندم:

نمیشه ببریمش بیمارستان اونجا بهش رسیدگی کنن آخه اینجا هیچی نداره.



دایی لبخندتلخی زد و سرش را پایین انداخت:

دیگه خیلی دیرشده نمیشه کاریش کرد.

چندبارپلک زدم تا بتوانم حرفش را هضم کنم و درآخر با اخم و گریه عقب کشیدم:

نه نه هنوز چیزی عوض نشده... اگه... اگه بره پیش یه دکتر متخصص خوب می شه من می دونم که خوب می شه یعنی نمی خواد بلندشه فارغ التحصیلی یه دونه دخترش رو ببینه یا دیدن چیزهای که دوست داره؟

مامان توکه اینطوری نبودی.



دایی فوری مرا درآغوش کشید و زمزمه اش آرام بود:


romangram.com | @romangram_com