#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_245

بریم... بریم پیشش الان... الان کجاست؟

محسن پوفی کشید و راه افتاد سمت خروجی و همزمان هم جوابم را داد:

واسه همین منتظر تو شدم تا بیای بریم بیمارستان...

برگشت سمتم و نگاه پراز اندوه اش را حواله ام کرد:

نمی دونم چیشد که اینطوری با اون وضع رفت ولی اون تنها پسرخالمه و واسم عزیزه بیا ارغوان که داغونم.



درون من نیز غوغایی به پا بود و باورم نمی شد کیارشی که تا یک ساعت پیش کنارم نشسته بود حال در بیمارستان در جدال مرگ و حیات دست و پنجه نرم می کند. کاش می توانستم جلوی آن اتفاق شوم را می گرفتم و عشق پاکم را هدیه اویی که روی تخت افتاده می کردم افسوس خیلی زود دیر می شود.

نمی دانم باچه سرعتی محسن رانندگی می کرد که سریع و به موقع به بخش اوژانس رسیدیم و با مسئول شیفت هم حرف زدیم متوجه شدیم کیارش داخل اتاق عمل و درحال جراحی هست.

قلبم نمی زد و رنگم پریده بود ومردک چشمانم هی می پرید و دلشوره بدی بهم منتقل شده بود.

مجبور شدم باهمان پاهای لرزان جلوی در اتاق عمل بروم که بادیدن الهه که صورتش خیس از اشک بود و دائم فین فین می کرد و باخود نجوا می کرد، بادیدن ما چشمه اشک هاش روان شد و بریده بریده دستانش را تکان داد:

دیدین... دیدین چه بلایی سرش اومد... بیچاره می خواست واسه کارش بره ترکیه بعدش اروپا... چرا باید همچین بلایی سرش بیاد.



درکش می کردم اونیز کیارش را می خواست، متاثر جلوی در نشستم و دستم را روی قلبم نهادم:

خدایا تورو به اون بندهای عزیزت قسم کیارش رو شفا بده اون اون تنهاست و سایه مادر بالاسرش نیست پدرشم فلجه روی ویلچر... ازت خواهش می کنم نجاتش بده پروردگارا.



این محیط را تاب نمی آوردم و گریز سمت نمازخانه بیمارستان از ته دل برای کیارش دعا کردم.

خدا را بارها قسم دادم تا جانش را نگیرد و خانواده اش را عزادار پسر رشید و جوانش نکند.



romangram.com | @romangram_com