#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_246


تسبیح در دستانم بود:

یاذکردعا وذکرشفا...

با زنگ خوردن تلفن همراهم تنم را صاف کرده و باچشم های قرمز و خیره جواب دادم:

الو؟

_ ارغوان؟

( صدای جیغ و داد شیون وگریه ای بلندشد و صدای محسن ضعیف رسید) کیارش...

دیگه چیزی نفهمیدم ومات شدم و با دلی پرخون سرم را بالا برده و نگاه بی قرار متاثرم را به انگشت های لرزان و بی حسم دوختم:

تموم شد رفت... عشقم رفت... تنها همدم توی زمین هم رفت... خدایا بعداز تو اون شده بود تمام دنیام والان و من الان بدون اون چه کنم؟

اشک هایم راپس زدم و تلوتلو خوران بخاطرآشفتگی ام از آنجا خارج شدم و به راهروی سردی گذر کرده که بوی مرگ مریض هایش همه جا فرا گرفته و جای جای این فضای درمانی را احاطه کرده بود.



دربست گرفته و سوار اتومبیل عمومی شدم و با دلی آزرده آدرس منزل دایی را می دهم و خود به شیشه کنارم تکیه می زنم و چهره کیارش را به یاد می آورم و ای کاش قدرش را بیشتر می دانستم و نمی گذاشتم آن طور برود و خودش با پای خود به کام مرگ برود و آهی از ته دلی که هرپنج دقیقه یک بار از قفسه سینه ام خارج می شد و زمانی که رسیدیم هزینه را بی حرف پرداخت کردم و پای لرزانم را بیرون گذاشته و بدون نگاه به اطراف راهم را پیش گرفتم بعداز چندقدم ناهماهنگ، از پشت سرم صدایی رعب آور سوهان روحم را شنیدم:

کجا با این حال؟

باورم نمی شد و ناباور و شوکه عقب گرد کردم به امیدی که او نباشد اما بادیدن چشم های تیز و برنده اش آهی از نهادم خارج شد و او پوزخندزنان جلو آمد و جلویم ایستاد:

قبلانا ادب داشتی و به بزرگترت سلام می کردی ولی الان اینجا بهترنشدی هیچ تازه بدترهم شدی.



آب دهانم با ترس وهراس بلعیدم که یک باره داد بلندی کشید:

دختره احمق حالا کارت به جایی رسیده که از خونه من فرار می کنی می آیی تهران و واسه من تهرانی میشی و با اونها می پری؟


romangram.com | @romangram_com