#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_220
ارغوان بیداری؟
بادیدن محسن نیمچه لبخندی نثارش کردم:
آره بیدارم.
ابتدا مردد داخل شد و با سری پایین افتاده دستانش را درون جیب هایش فرو فرستاد و متعجب پرسید:
بیهوش شدنت بخاطر حرف های من که نبود، بود؟
سرم را کج کرده و پلکی روی هم انباشتم:
نه تو نازک تر از گل بهم نگفتی و نسبت به همه بامن مهربون تر بودی... فشارم افتادکه رفتم اون دنیا.
لبش را گزید وبا اخم تشر زد:
خدانکنه.
یک دفعه یاد حرف کیارش افتادم"
خدا نمی کنه ولی بنده اش چرا؟"
لبم را چفت کرده و دم عمیقی استشمام کرده که عطر گرم محسن به پره های بینی ام چسبید و باعث شد ناخودآگاه سرفه کنم و اوهم هول زده پارچ آب را تا انتها پُرکند و همه را یک جا به خوردم دهد.
دستم را بالا برده و به او فهماندم کافیست وگرنه مرا با آب خفه می کرد.
romangram.com | @romangram_com