#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_219

ملحفه سفید و سرد بیمارستان توی مشت دیگه ام فشرودم و مصمم جواب دادم:

من باید برگردم چون... چون...

_ چون وجود من آزارت می ده درسته؟

سری به معنی نه به طرفین جنباندم:

نه من دلم برای خانوادم تنگ شده می خوام برم بهشون سربزنم.

به چشمانم خیره شد تا صحت گفته هایم را تشخیص دهد که کلافه از جایش بلندشد و باچندقدم به سمت در گام برداشت:

باشه خودم برات می گیرم ولی نمی ذارم تنها بری خودم همراهت می آم.



مرا هاج و واج با دهانی باز گذاشت و خارج شد.

مگر قرار نبود ازمن فاصله بگیرد؟

پس چه شد؟



بازی دل قرار و مدار نمی داند

ما هردو تظاهر می کنیم اما...

چه کسی می داند از سر درون ما

وشرط قلب هایمان که خود اسرار دل است و تب ِ نگاه هایمان افسون ما.



مغموم و خمیده به فضای سرد اتاق بیمارستان خیره شدم، یک یخچال کوچک ودو تخت خالی وقفسه های کنارش به علاوه پنجره با پرده آبی کرکری و یک پارچ آب ولیوان بغل دست روی قفسه دیگری چیزی برای دید زدن نداشت و خمیازه ای کشیدم که تقی به در خورد و نیمه لایش باز شد:

romangram.com | @romangram_com