#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_208
خوبی؟
چشم هایم روی هم بسته شد: نه.
یک دفعه در جای گرم و پراز آرامشی فرو رفته و عطرناب وجودش و گرمای حاصل از عشق به وجودم بازگشت و با تمام دل و جان دستانم دورش حلقه کرده و سفت او را چسبیدم که بازوهایش را دور شانه ام بیشتر فشرود و زمزمه کرد:
اگه من و دوست داری بذار با دایت حرف بزنم و رسما باهم ازدواج کنیم... سخته تو کنارم باشی ومن... تو توی شرکت کنارمی... خونم کنارمی... حتی حالا همین جاهم پیشمی، پس چرا دل دل می کنی و من روهم عذاب می دی؟
نفسم در نمی آمد وبه تقلای یک ذره هوا نیاز داشتم که سرم را زیر افکندم و باتمام وجود عطرش که مدهوشم کرده بود را به ریه های تمنای او فرستادم و عمیق استشمام و ذخیره فردا کردم که صدای فریاد محسن را از دور شنیدم که ما را صدا می کرد.
لب گزیدم و کمی خود را عقب کشیدم که بی میل کمی رهایم کرد و با اشاره دست فهماندم وقت رفتن است.
از او جلوتر رفتم که باحرفش آب سردی روی تنم ریخته شد:
خوب اگه نمی ذاری بیام خواستگاری حداقل... حداقل بزار محرمم بشی.
باورش سخت بود واسه منی که او منزه می دیدم.
متاثر بدون نگاه با صدای لرزان جوابش را دادم:
می دونم آدم هوسبازی نیستی و اینکه بخوای واست ریخته اما چرا این حرف رو زدی؟
کلافه بود این می فهمیدم که دائم خودخوری می کرد:
خب خب نمی خوام تورو از دست بدم.
romangram.com | @romangram_com