#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_209

پلکی روی هم نهادم و بی حرف وجواب سمت خروجی پاتند کرده از پشت صدای دویدنش به گوشم رسید:

ارغوان؟

باتوام...

لامصب بفهم من و ببین چجوری جلوت دارم آب می شم.

صدای کوبیدن کفشش به چیزی به گوشم رسید و بی خیال اما با دلی آشوب به راهم ادامه دادم که زیرلب زمزمه کرد:

اگه به اون پسره محسن جواب مثبت بدی دیگه من و نمی بینی... ارغوان قسم می خورم تو رو مال خودم می کنم واسه همیشه این و توی گوشِت فرو کن.



اشک هایم را یکی یکی پس می زدم و بینی ام کیپ شده بود و چشمانم سوزش کمی پیدا کرده بود.

دل تمنای وجود او را داشت اما نمی شد وهرگز در فکرم نمی گنجید که او پیشنهاد محرمیت کند آن هم منی که به شدت از آن متنفر هستم.

تا آخر لب هایم آویزان بود وقتی الهه با ناز وعشوه خود زخم دست کیارش را پانسمان می کرد وگاهی هم خود را ناراحت و غمگین نشان می داد.



زمان صرف ناهار هیچی از گلویم پایین نمی رفت وقتی کیارش جلوی چشمانم با الهه خوش وبش می کرد و حتی نگاهی به من ِ منتظر نمی انداخت.

محسن هم توی خودش بود و فکرش رو نمی دانم کجاها سپری می کرد که لام تا کام ذره ای سخن نگفت و تا آخر مسکوت ماند.



در بین تنها ناهید واحسان خوش بودند وغش غش می خندیدند و بی خیال بودند.

موقع برگشت این بار محسن پشت فرمان نشست و کیارش بخاطر بریدگی دستش حوصله نداشت و همین که داخل ون نشستیم او سرش را تکیه به صندلی نرم و روپوش دار گذاشت و چشمانش را بست.

احسان و ناهید عقب نشستند و بادیدن آنها تصمیم گرفتم جلو کنار محسن بشینم.

تا در ِ جلو را باز کردم محسن بادیدنم متعجب لبخندی زد و دستی به پیشانی چسباند:

romangram.com | @romangram_com