#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_196
همین خوبه.
کمی عسل را همراه خامه روی بشقاب کوچکم ریختم و مشغول شدم.
چای راهم طبق سلیقه ام تلخ می نوشیدم که احسان زیرلب پرسید: چرا شکر نمی ریزی؟
بدون نگاه جوابش را دادم:
چون شیرین دوست ندارم مزه تلخی چای برام خوشایند تره.
احسان متعجب زمزمه کرد:
چه جالب درست مثل محسن.
نگاه من و محسن درهم تلاقی کرد و هردو سکوت کردیم که صدای حرصی کیارش اومد:
الهه چی شد قهوه؟
الهه با لبخنداغوا کننده ای جلویش خم شد و سینی فنجان حاوی قهوه را به او تعارف کرد:
بفرماید کیارش جان.
محسن پوزخندی زد و احسان ابرویی پراند.
کیارش با اخم درهمی کمی از آن را مزه کرد و بعد کنار گذاشت و رو به من که خیره شان بودم گفت:
چای داری برام بریزی؟
کنج لبش بالا رفته بود که سری تکان دادم و از جایم بلندشده و یک استکان دیگر را البته آب کشیده برداشتم و از چای روی کتری ریختم و عطرهل و گل محمدی بینی ام را قلقلک می داد.
romangram.com | @romangram_com