#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_180


دیوانگی بود اگر حرفش را تصدیق می کردم اما سرم را به آرامی تکان دادم:

نه فقط کمی قلبم ساز مخالف برداشته چیزی نیست.

مشکوک پرسید:

مطمئنی؟

پلکی روی هم نهادم که یک قابلمه برداشت و پیاز پوست کنده را داخلش نگینی خرد کرد.

مهارتش مرا به وجد آورد:

از کجا آشپزی یاد گرفتی؟

تبسمی کرد و زمزمه اش آرام شد:

کوچیک تر که بودم یعنی شش وهفت سال پیش مامانم همیشه با دوستاتش می رفت بیرون منم برای اینکه از تنهایی و کلافگی دربیام می رفتم پیش خدمتکارمون ازش آشپزی کردن رو یاد می گرفتم و خیلی چیزهای دیگه.

کنجکاو به کابینت تکیه زدم و به اوکه بادقت مشغول خرد کردن بود خیره شدم:

مثل؟

نگاه مسکوتی حواله ام کرد و دوباره سرش را معطوف کارش شد:

انسان بودن و توجه به هم نوع خودم.

لبخندی از لحنش روی لب هایم آمد و سمت میز رفتم تا سیب زمینی ها خرد کنم که صدایش کمی بلندشد:

نه به اون دست نزنی ها دستت با برش سیب زمینی بدتر می سوزه.

عجیب از توجه اش توی دلم پایکوبی بود اما درست نبود ما برای هم ساخته نشده بودیم هرچند محسن علاقه اش باز گو کرده باشد.

دستانم را بالا بردم و باخنده جوابش را دادم:


romangram.com | @romangram_com